تبليغاتX
پریشان خاطران رفتند در خاک . . .

.

. .

. . .

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان !

نه به دستی ظرفی را چرک می کنند ، نه به حرفی دلی را آلوده . . . !

تنها به شمعی قانعند و اندکی سکوت . . . .


. . . . .

. . . .

. . .

. .

.


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 1:50  توسط بابک | 
فصلِ دیگر


بی‌آنکه دیده بیند
در باغ
احساس می‌توان کرد
در طرحِ پیچ‌پیچِ مخالف‌سرای باد

یأسِ موقرانه‌ی برگی که
بی‌شتاب
بر خاک می‌نشیند.



بر شیشه‌های پنجره
آشوبِ شبنم است.
ره بر نگاه نیست
تا با درون درآیی و در خویش بنگری.

با آفتاب و آتش
دیگر
گرمی و نور نیست،
تا هیمه‌خاکِ سرد بکاوی
در
رؤیای اخگری.



این
فصلِ دیگری‌ست
که سرمایش
از درون
درکِ صریحِ زیبایی را
پیچیده می‌کند.

یادش به خیر پاییز
با آن
توفانِ رنگ و رنگ
که برپا
در دیده می‌کند!



هم برقرارِ منقلِ اَرزیزِ آفتاب،
خاموش نیست کوره
چو دی‌سال:

خاموش
خود
منم!

مطلب از این قرار است:
چیزی فسرده است و نمی‌سوزد
امسال
در سینه
در تنم!
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 1:2  توسط بابک | 

پائیز

 

نگو از گل
نگو از یخ
که در پاییزم
نگاهم کن
نگاهم کن
چه دردانگیزم


با من نه گل نه آواز نه آسمان نه پرواز
گل‌مرده‌ی آوار برگم
پاییزی‌ام هم‌فصل مرگم


اگر در شب
اگر در باد
اگر در اشک میرویم
کدامین باغ
کدامین گل
من از پاییز می‌گویم . . .


اگر مهرم
اگر خورشید
اگر هم بغض باران
همه عشقم
همه بخشش
از اینجا تا بهاران . . .

. . . . .

. . . .

. . .

. .

.

.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 2:20  توسط بابک | 

به قسم به آنکه خواهی

به قسم به آنکه خواهم 

که نگاه عاشقم را به حباب می کشاند

به شمیم آرزوها

که امید دیدنت را ز سراب می رباید

به غم مشایعتها

که به هر کجا تو رفتی

تو به آنجا نرسیده آمدم به پیشبازت . . .

ای تبانی وجودم

تو مرا به خاک و افلاک 

چه شگرف دادی پیوند . . .

..............

......

...

..

.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 14:25  توسط بابک | 

.

. .

. . . .

فرداست میعادگه ما

و اندوه را وداع میگویم امشب

فردا دل بر آن بیکران آسمانی رنگ خواهی سپرد

آری

به فرداست همان رستاخیز خفتگان و میعادگه نخفتگان . . . 

. . . . . . . . . . . .

. . . . . . .

. . . .

. .

.

.



+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 13:59  توسط بابک | 




"Dance Me To The End Of Love"

Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic 'til I'm gathered safely in
Lift me like an olive branch and be my homeward dove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Oh let me see your beauty when the witnesses are gone
Let me feel you moving like they do in Babylon
Show me slowly what I only know the limits of
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love

Dance me to the wedding now, dance me on and on
Dance me very tenderly and dance me very long
We're both of us beneath our love, we're both of us above
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love

Dance me to the children who are asking to be born
Dance me through the curtains that our kisses have outworn
Raise a tent of shelter now, though every thread is torn
Dance me to the end of love

Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic till I'm gathered safely in
Touch me with your naked hand or touch me with your glove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love

. . .

. .

.

.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 0:33  توسط بابک | 
عطر نرگس

 

رقص باد

 

نغمۀ شوق پرستوهای شاد

 

خلوت گرم کبوترهای مست

 

نرم نرمک میرسد اینک  بـــهار

 

خوش به حال روزگار ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم فروردین 1390ساعت 0:27  توسط بابک | 

 قاصدک

 

 

 

قاصدک هان چه خبر آوردي ؟
از کجا وز که خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي اما اما
گرد بام و بر من
بي ثمر مي گردي . . .

انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديّار دياري
برو آنجا که بود چشم و گوشي با کس
برو آنجا که تو را منتظرند

 

قاصدک
در دلم من
همه کورند و کرند . . .

 

دست بر دار از اين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
که دروغي تو، دروغ
که فريبي تو، فريب !

 

قاصدک
هان ... ولي ... آخر ... اي واي
راستي آيا رفتي با باد . . .
با توام آي کجا رفتي ، آي !

 

راستي آيا جايي خبري هست هنوز
مانده خاکستر گرمي جايي
در اجاقي ــ طمع شعله نمي بندم ــ
خردک شرري هست هنوز ؟

 

قاصدک
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند . . . .

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 0:59  توسط بابک | 

 

 

 

 

عشق نهان مي شود به گور

بي آنكه سر كشد گل عصيانش ز خاك

. . . . .

. . . .

. . .

. .

.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 0:34  توسط بابک | 

مدال

مدال

وقتی شب خورشید را به عقیم می کشد

ستارگانند که در بطن شب نطفه های خورشید می شوند .

وقتی صلیب ها جایگاه نبوت اند

آیا . . . . . . . . . . .

زخم های سینه ات پر ارج ترین مدال های افتخار نیستند ؟

آی مدال های یکرنگ

ای نشانه های چشمه توحید

فام سرودتان

سرخ

. . . . . . .

. . . . .

. . . .

. . .

. .

.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 23:28  توسط بابک | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
افلاک که جز غم نفزایند دگر

ننهند بجا تا نربایند دگر

نا آمدگان اگر بدانند که ما

از دهر چه می کشیم ، نایند دگر . . .

پیوندهای روزانه
تئاتر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1390
مهر 1390
شهریور 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
شهریور 1389
مهر 1387
مرداد 1387
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
تیر 1386
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
پاییزی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

:. چت با مديريت .: